غزل شمارهٔ ۵۱
ک کلیم
0
Altın Yaprak
آن سرو روان تا به گلستان گذری داشت
پروانه صفت گل هوس بال و پری داشت
دل از خم زلف تو برون رفت و نگفتی
کاین حلقه ماتم زدگان نوحه گری داشت
گامی به غلط هم سوی مقصود نرفتیم
گویی ره آوارگی ام راهبری داشت
پیوسته چو آیینه طفیلی نگاهم
او سوی من افکند و نظر با دگری داشت
تا شد مژه بی اشک فتاد از نظر من
اکنون چه کنم رشته که گاهی گهری داشت
بی آب درین بادیه یک گام نرفتیم
هر نقش قدم در ره او چشم تری داشت
آشفتگی زلف تو ربط از سخنم برد
زین بیشتر این رشته شوریده سری داشت
پروانه کسی در قفس این شمع نکرده است
در پای تو افشاند اگر بال و پری داشت
منگر به کلیم از سر خواری که درین باغ
این خاربن سوخته هم برگ و بری داشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş