غزل شمارهٔ ۵۷۶
ک کلیم
0
Altın Yaprak
مکن از تلخ کامان شکوه گر شیرین سخن باشی
به عریانی بساز ار باهنر هم پیرهن باشی
زیان هایی که از راه سخن دیدی اگر گویی
دلا همچون جرس باید که دایم در سخن باشی
بکن بنیاد بیت و سیل شو کاخ سخن ها را
چو از این شیوه دایم ساکن بیت الحزن باشی
درین مکتب سواد صفحه دانش مکن روشن
سیه روز و سیه بخت ار نخواهی همچو من باشی
بت خود ساختی یک چند دانش را چه گل چیدی
برای امتحان خواهم دو روزی بت شکن باشی
به پای خویش آخر تیشه خواهی زد به ناکامی
اگر در زور بازوی هنر چون کوهکن باشی
به خلق احسان کن و چشم از تلافی پوش می باید
به کس راحت رسان بی عوض چون بادزن باشی
چنان بر خویشتن اندوه غربت را گوارا کن
که مانند گهر بیزار از یاد وطن باشی
در اینجا چشم ها تنگ است نتوان خودنما بودن
به آن دنیا فکن خواهی اگر خونین کفن باشی
کلیم از منت غمخواری یاران شوی فارغ
ز داغ تازه گر مرهم نه زخم کهن باشی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş