خصم که ز پس نیزه خورد روز وغا اندیشۀ خصمان چنان نیست مرا خود در قران که جای خوفست ورجا نه لاتخفست پیش خصمان بغا
خیز در ده شراب گلگون را شادی اندرون و بیرون را آن چنان مست کن ز باده مرا که ندانم ز کوه هامون را…
شادی خوانم بنام غمهای ترا دادم لقب انصاف ستمهای ترا رفتی تو و برمن دگری بگزیدی الحق چه توان گفت کرمهای ترا
ندانم غنچه را بلبل چه گفته ست که بس خونین دل و چهره کشفته ست مگر رازی که او را با صبا بود یکایک فاش در رویش بگفته ست…
زلف که هزار عهد محکم بشکست پشت و دل صفدران عالم بشکست گفتم که بگیرمش شبی در مستی با آن همه پر دلی از آن هم بشکست
مخور ای دل غم بسیار مخور ور خوری جز غم دلدار مخور نه غم یار عزیزست آن نیز اگرت هست نگهدار مخور…
ای دل ترا که گفت بدنیا قرار گیر وین جان نازنین را اندر حصار گیر بر چار سوی طبع بزن خیمۀ مراد جایی چنین وطن ز سر اختیار گیر…
گل باز طراوتی دگر دارد کز باد بهار جلوه گر دارد در پوست همی نگنجد از شادی غنچه ز نشاط آنکه زر دارد…
دی گفت مرا اسب در آنت چه شکست کاصطبل تو از زاویه های فلکست نه آب درو نه سبزه نه کاه نه جو این جای ستور نیست جای ملکست
دمید صبح چه خسبی چو بخت من برخیز بساز چنگ و برآور خروش رستاخیز ببوی باده بر آمیز نکهت گل را که شب بروز بر آمیخت صبح رنگ آمیز…
ای آنکه همای همت تو جز بر فلک آشیان ندارد یک نکته ز راز خویش گردون از خاطر تو نهان ندارد…
رسول مرگ ز ناگه بمن رسید فراز که کوس کوچ فروکوفتند کار بساز کمان پشت دوتا چون بزه درآوردی ز خویش ناوک دلدوز حرص دور انداز…
بی مرگی اگر چه آشنایی مرگ است از دست مده که آن نوای مرگ است چندین نکنی کوشش اگر بشناسی کآسایش زندگی بلای مرگ است
ای ز روی تو آب بر آتش دل ریشم متاب بر آتش ای زرشک خط تو چون خط تو جگر مشک ناب بر آتش…
چو بخت تیرۀ من روشنی نهاد آغاز مرا به حضرت صدر جهان کشید نیاز چو بر جناح سفر پای عزم محکم شد گرفت سوی جناب رفیع او پرواز…
15 / 1.000+ gösteriliyor