شمارهٔ ۱۰
ک کمالالدین اسماعیل
0
Altın Yaprak
ندانم غنچه را بلبل چه گفته ست
که بس خونین دل و چهره کشفته ست
مگر رازی که او را با صبا بود
یکایک فاش در رویش بگفته ست
تو گویی آتش افتادست در خار
ز بس گلها که از گلبن شکفته ست
بجز در حلقۀ لاله نیایی
گهرهایی که چشم ابر سفته ست
اگر چه فتنۀ باغست نرگس
بدان شادم که آخر فتنه خفته ست
صبا کرد آشکارا بر سر چوب
هر آن خرده که گل در دل نهفته ست
دو سر در یک قدم بنمود نرگس
بنامیزد چه زیبا طاق و جفتست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş