شمارهٔ ۱۱۱
ک کمالالدین اسماعیل
0
Altın Yaprak
جان که در عالم خود او را داشتم
بهر تو نابوده اش انگاشتم
دیده را با نقش تو پرداختم
سینه را از مهر تو انباشتم
مطبخ سودای خود یعنی دماغ
از برای عشق تو افراشتم
در زمین سینه از روز نخست
دانۀ دل خود بنامت کاشتم
تختۀ وقف غمت بر دل زدم
نام عشق تو بر او بنگاشتم
از زر و سیم رخ و اشک آنچه بود
آن زر و سیم آن تو پنداشتم
گر دلی بد تن به هجرش در زدم
ور تنی بد دل ازو برداشتم
از سر هر دو جهان برخاستم
جز غمت کز بهر خود بگذاشتم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş