شمارهٔ ۱۵۸
ک کمالالدین اسماعیل
0
Altın Yaprak
چنان خوب رویی بدان دلربایی
دریغت نیاید بهر کس نمایی
مرا مصلحت نیست لیکن همان به
که در پرده باشی و بیرون نیایی
نه پیدا توانمت دیدن نه پنهان
بلایی دلم را بلایی بلایی
وفا را بعهد تو دشمن گرفتم
چو دیدم ترا فتنه بر بی وفایی
من آنروز از خویش بیگانه کشتم
که افتاد با تو مرا آشنایی
اگر نه امید وصال تو بودی
ز دیده برون کردمی روشنایی
نباشد ترا هیچ غم بی دل من
کسی دید خود عید بی روستایی
من و می از این پس که در دور حسنت
نیاید ز دلهای ما پارسایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş