شمارهٔ ۱۹
ک کمالالدین اسماعیل
0
Altın Yaprak
آنکه سرم بر خط فرمان اوست
گوی دلم در خم چوگان اوست
دل به غمش دادم و جان هم دهم
گر لب و دندان لب و دندان اوست
حال دلم هر چه پریشانی است
پرتو آن زلف پریشان اوست
زهره و مه چونکه ببینی به هم
دان که زه و گوی گریبان اوست
تشنه بمیرد چو دلم هر که او
در طلب چشمۀ حیوان اوست
چشمۀ خورشید بدان آب روی
قطره ای از چاه زنخدان اوست
صبر چنان سخت کمان در غمش
سست تر از عقدۀ پیمان اوست
دل که چنان سینه همی کرد وی
دیدمش او هم نه ز مردان اوست
شاید اگر دل نه به فرمان ماست
زانکه به هر حال که هست آن اوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş