شمارهٔ ۲۱۲ - وله ایضا
ک کمالالدین اسماعیل
0
Altın Yaprak
ای نکرده به عهد خویش از بخل
شکم یک گرسنه از نان سیر
زین تغابن که نان همی خاید
بینمت سال و مه ز دندان سیر
هر گرسنه که از تو نان طلبد
میرد از نان گرسنه وز جان سیر
افگنی خون چو پسته در دل آنک
دهن او کنی ز بریان سیر
درکشد سفره ات ازو دامن
روی نانت ندیده مهمان سیر
بس که خوان طعام گستردی
کآرزوها شدند از آن خوان سیر
به سفر میروی برو که شدند
از وجودت همه سپاهان سیر
اجل و چاه و گرگ در راهند
رو ببین روی خویش و یاران سیر
کس ز پهلوی تو نخورد مگر
بخورد شیر در بیابان سیر
رو به آب سیاه تا بخورند
قحبه ای چند نان و حمدان سیر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş