شمارهٔ ۲۳
ک کمالالدین اسماعیل
0
Altın Yaprak
بیمار فراق تو بحالیست
در دور تو عافیت محالیست
در عهد تو کس نشان ندادست
کآسود کیست پا وصالیست
بر چهرۀ روزهای گیتی
روز من تیره روز خالیست
رخ چون که و دل ز عشق جو جو
هر عاشقی از تو در جوالیست
در خشم شوی ز هر چه گویم
ای دوست مرا ز تو سوالیست
بابنده چنینی یا ترا خود
ز افسانۀ عاشقان ملالیست
از گردش چرخ هر زمانم
بر دست غم تو گوشمالیست
مه گفت من و رخ تو آری
اندر سر هر کسی خیالیست
می بر بندی به زر میان را
با انکه چو من ضعیف حالیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş