شمارهٔ ۲۴ - وله ایضا
ک کمالالدین اسماعیل
0
Altın Yaprak
صدر احرار شهای الدین ای گاه سخا
کان ودریا شده از دست کفت چون کف دست
دشمن از غصۀ جاه تو چو غنچه دلتنگ
طمع از جام عطای تو چو نرگس سر مست
شرف خانة جوزا که به رفعت مثلست
گشته در جنب سرا پردۀ اقبال تو بست
همة اندیشة غمها ز دل او برخاست
در همه عمر خود آن کس که دمی با تو نشست
به سیه کاری از خدمت تو دورم کرد
که سیه بادا روی فلک سفله پرست
تا در هجر تو بر من بگشادست قضا
در شادی و طرب چرخ برویم در بست
مدتی رفت که از من کرمت یاد نکرد
والحق ازغصۀ آن جان ز تن من بگسست
نرسم من به تو وز تو نرسد نامه به من
این چنین حادثه را هم سببی دانم هست
شقۀ کاغذ دانم ز منت نیست دریغ
زانکه در حق منت هست کرمها پیوست
یا زبان قلمت چون ره من بسته شدست
یا نه چون پای رهی دست دبیرت بشکست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş