شمارهٔ ۳۶
ک کمالالدین اسماعیل
0
Altın Yaprak
اهل تو بازار گوهر بشکند
زلف تو ناموس عنبر بشکند
در دندان تو خون صف برکشد
شکر اندر قلب لشکر بشکند
رنگ خون پیدا شود بر چهره ات
چون صبا زلف ترا سربشکند
هر که در بندد دری در کوی صبر
حلقة زلف تو آن در بکشد
پیش قد و خط تو نقاش چین
هر زمان پرگار و مسطر بشکند
ز آرزوی آن دوتا مشکین رسن
ماه نو خود را چو چنبر بشکند
ترسم این سرها که دارد زلف تو
توبت من بار دیگر بشکند
هر که او در انتظار وصل تست
روزگارش دل بغم در بشکند
روزی از ناگه دل دیوانه ام
در جهد وان مهر شکر بشکند
راستی را از تو باید خواست آب
هرکه او را لقمه در بر بشکند
از دهانت کام دل حاصل کند
و ارزوی جان غم خور بشکند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş