شمارهٔ ۴ - وله ایضاً یمدحه
ک کمالالدین اسماعیل
0
Altın Yaprak
ای به همت بر از فلک جایت
چشم گردون ندیده همتایت
ماه منجوق قبۀ اعظم
نعل یکران چرخ پیمایت
نقش بند و گره گشای جهان
دانش پیر و بخت برنایت
روز بدخواه تیره از کلکت
عالم شرع روشن از رایت
کوکب چرخ همچو کوکب کفش
می دهد بوسه بر کف پایت
هرچه مضمون عیبه غیب است
دستمال ضمیر دانایت
در درج هزارمیخ فلک
پایمال محل والایت
سایبان تو ظل عرش مجید
بارگاه تو اوج قصر مشید
ای جهان زیر دست همت تو
آفرینش طفیل حشمت تو
سبزپوشان عالم ملکوت
ساکنان سواد حضرت تو
نوعروسان کله های ضمیر
دست پروردگان مدحت تو
خون گرفته ست چون دل غنچه
جگر آسمان ز شوکت تو
ای به تحقیق نفس اماره
گشته مقهور تیغ عصمت تو
چرخ صوفی نهاد ازرق پوش
خادم خانقاه همت تو
لله الحمد کاستقامت یافت
کار عالم به یمن دولت تو
خاک بر سر نهاد خصم تو تاک
چرخ پیشت نهاد سر بر خاک
دست راد تو مقصد امل است
خاک پای تو افسر زحل است
هست بر لوح فکرتت محفوظ
هرچه نقش صحیفه ازل است
پیش نور ضمیر روشن تو
دیده آفتاب با سبل است
در میان نعم بلی زن بود
خصم پیش تو در قرار الست
قهر تو قهرمان آن خیل است
که کمینه طلیعه زو اجل است
گوهر از بخشش تو طیره شده ست
در خط از دست تو از این قبل است
دشمنت چون فسانه بی اصل است
لیک مضروب خلق چون مثل است
صرصر انتقام تو خوش خوش
ز آب حیوان برآورد آتش
ای ضمیر تو عقل را پیوند
وی به جان تو شرع را سوگند
آتش خاطرت درآورده
گردن باد را به خم کمند
آنچنان شد که عار می دارد
آستانت ز آسمان بلند
همچو قمری مخالفان تو را
طوق دار آمد از عدم فرزند
باز گنجشک وار خصم تو را
تا بمیرد دو پا بود در بند
دفع عین الکمال را امروز
خانه دشمنان توست سپند
آخر کار بود خصم تو را
آن ترقی که کرد روزی چند
آری آری چراغ بی روغن
برفروزد به وقت جان کندن
تا جهان رسم دست برد نهاد
دست بردی چنین ندارد یاد
در پناه تو جان خستۀ ما
بستد آخر ز دور گردون داد
با حسود تو نیزه سرتیز
به همه مدخلی تن اندرداد
تیغ تا زو ندید بدگهری
به وقیعت در او زبان ننهاد
گرچه در مغز دشمنت ز غرور
بود دایم قران آتش و باد
باد بنشست و کشته شد آتش
کآتش تیغ آب نصرت زاد
برفشاندیم رقعه بازی
دست بردیم و با سری افتاد
دهر حامل ز فتنه در نه ماه
بار بنهاد و زاد نصرالله
قدر تو مرغ و اخترش دانه ست
رای تو شمع و صبح پروانه ست
دل خصمت میان دام زره
طایرات خدنگ را دانه ست
خصم زنجیر خشم و کین تو را
می چه جنباند ار نه دیوانه ست
دوستان تو را زبهر طرب
همه تن دل شده چو پیمانه ست
دشمنان تو را زبهر گریز
همه سر پای گشته چون شانه ست
حاسد تو که شاه دونان بود
مات گشته ست زآنکه بی خانه ست
هرچه ممکن بود ز فتح و ظفر
ایزدت داد وقت شکرانه ست
خوشدلی از تو در همه تنهاست
غمگن اندر جهان رهی تنهاست
تا جهان است صدر عادل باد
فیض جودش چو عدل شامل باد
ای ز تو کام هر دلی حاصل
کام هر دو جهانت حاصل باد
آب چشم حسودت آتش رنگ
هم ز تأثیر شعله دل باد
بر امید عطا کف آورده
پیش تو بحر نیز سایل باد
چون کنم قصد عالم قدرت
لامکانم نخست منزل باد
خنجر قهر خصم پیرایت
آب داده به زهر قاتل باد
بکر فکرم ز نفخۀ خلقت
همچو مریم به روح حامل باد
چون زمینت مسخر است فلک
شاد باش ای ظفر هنییا لک
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş