شمارهٔ ۵
ک کمالالدین اسماعیل
0
Altın Yaprak
هر که را دل به اختیار خودست
آرزوهاش در کنار خودست
غمگساری ندارد و عجب آنک
هم غم یار غمگسار خودست
گله از دوست چون کنم که مرا
همه رنج از دل فکار خودست
دوست را هر که بهر خود خواهد
او نه عاشق که دوستار خودست
عاشق آنست در جهان کو را
بود و نابود بهر یار خودست
ز آب چشم ار چه دامنم تر شد
آتش سینه بر قرار خودست
بس که از دیده اشک می بارم
شرمم از چشم اشکبار خودست
جان من می بری ببر چه کنم
بخدا کت هم از شمار خودست
نیست در روزگار تو یک دم
که نه مشغول روزگار خودست
عذر می خواستم ز غم که دلم
از صداع تو شرمسار خودست
گفت زنهار این حدیث مگوی
که مرا خدمت تو کار خودست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş