شمارهٔ ۶۷
ک کمالالدین اسماعیل
0
Altın Yaprak
اومید آدمی بوصالت نمی رسد
اندیشۀ خرد بکمالت نمی رسد
می گفت دل حدیث وصال تو عقل گفت
خاموش این حدیث محالت نمی رسد
خورشید آتشین که چنو نیست گرم رو
در گرد بارگیر جمالت نمی رسد
گفتم دلم ز خدمت وصلت بصد بلا
الا بدست بوس خیالت نمی رسد
لطف تو گفت این چه حدیثست هر سحر
پیغام من ز باد شمالت نمی رسد
از چه سیه ترست چو روزم زمان زمان
گر دود دل در آن خط و خالت نمی رسد
هر چ آن ز کاروان حوادث رسیدنیست
دم دم همی رسند و وصالت نمی رسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş