شمارهٔ ۷۸ - وله ایضا
ک کمالالدین اسماعیل
0
Altın Yaprak
عالم لطف علاء الدین معلومت هست
که مرا بر تو زبان جز به ثنا می نرود
بر تو مهریست مرا هردم ازین روی چو صبح
سخنم با تو جز از صدق و صفا می نرود
قدر از کلک تو انگشت به دندان برده ست
که چون تو کس به سر سر قضا می نرود
قلم منشی دیوان فتوت امروز
جز به پروانه فرمان شما می نرود
هیچ جایی نرود خاطر خورشیدوشت
که معانیش چو سایه ز قفا می نرود
ذات پر معنی تو خود همه محض هنرست
ذکر لطف و کرم و فضل و سخا می نرود
دوستان بسزا را چو فراموش کنی
نیک می دان که ز تو این به سزا می نرود
تا نپندارد لطف تو کزو این گله ها
هر سحرگاهی با باد صبا می نرود
گرچه در خدمت تخفیف نگه میدارم
هیچ تقصیری در باب دعا می نرود
یاد تو می نرود یک نفس از خاطر من
ورچه بر خاطر تو یاد ز ما می نرود
بیوفایی مکن ای خواجه که در این شیوه
که ترا می برود کار مرا می نرود
من ندانم که چه کرده ست وفا در عهدت
که دمی عهد تو خود راه وفا می نرود
چه خیالست خیالت را با من می گوی
که یکی لحظه ام از پیش فرا می نرود
بر خطا چون که قلم می نرود بهر چرا
نام ما بر قلم تو به خطا می نرود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş