شمارهٔ ۸۴
ک کمالالدین اسماعیل
0
Altın Yaprak
ای دل تو را گر آرزوی بی غمی کند
آن کن تو نیز موسم گل که آدمی کند
دانی که آدمی چه کند وقت نوبهار
می خوارگی و عاشقی و خرمی کند
خیزد به بانگ بلبل و خسبد میان گل
با می نشست و خاست به صد مردمی کند
زانو نگیرد از سر زانوی چنگ باز
با بانگ مرغ و نالۀ نی همدمی کند
هر گوشه ای که درد دلی سر برآورد
درمان آن به شربتی یک دمی کند
زیرا که هم ز باده تواند شدن خراب
بنیاد غم اگر چه بسی محکمی کند
اینست مختصر می و معشوقه و سماع
تدبیر آنکه او طلب بی غمی کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş