شمارهٔ ۱۰ - در مدح نظام الدّین محمّد

ک کمال‌الدین اسماعیل
0 Altın Yaprak
جانا به سحر چشم جهانی ببسته ای زین حلقه های زلف که بر هم شکسته ای آخر چه فتنه ای که ز عشق تو در جهان برخاست رستخیز و تو فارغ نشسته ای حقا که در مشهرۀ لعل فستقی شیرین تر و لطیف تر از مغز پسته ای بشکسته ای به سنگ جفاها دل مرا پس رفته ای به طنز و سر زلف بسته ای در حقۀ عقیق تو یابند مرهمش آنرا که دل به ناوک مژگان بخسته ای ای صبر ناپدید تو بس تنگ عرصه ای وی اشک بی قرار تو بس سرگشته ای وی یار سنگ دل که مرا طعنه می زنی باری ترا که نیست غم عشق رسته ای زین سان که در همست و پر از بند چون زره بر کار خویش و زلف تو چون افکنم گره هر شام کآفتاب ز گردون فرو شود جانم ز غم بفکر دگرگون فرو شود آه از برم چو عیسی سر بر فلک نهد اشک از رخم بخاک چو قارون فرو شود خونش بدل فرو شود از غصه های من اندیشه چون بدین دل پر خون فرو شود سر برنیاورید مگر از چشمسار چشم هر دل که او بدان رخ گلگون فرو شود هر صبحدم که جیب لب از آه بردرم خون شفق بدامن گردون فرو شود شد نا پدید خون دلم در میان اشک چون چند قطره ای که به جیحون فرو شود بی تو هلال وار تن زرد لاغرم هر کش بدید گفت هم اکنون فروشود چون حلقه های زلف تو سردرسر آورد اندیشه ها ز خاطر من سر بر آورد ای زلف هندوی تو چو ترکان دلستان جان از برای غارت دل بسته بر میان یک شب نداشت پاس دلم زلف هندوت با آنکه هندوان همه باشند پاسبان بردیده می نشانم چون لعبتان چشم هر هندوی که دارد از نام تو نشان رسمیست هندوان که در آتش کنند جای زان جای زلف تست مرا در دل و روان زلف تو دل همی ببرد از میان چشم نبود شگفت دزدی چابک ز هندوان با ترک تاز طرۀ هندوی تو مرا همواره همچو بنگه لوریست خان و مان اقبال هندوی تو و دولت غلام تست تا هست سوی تو نظر خواجۀ جهان صدر زمانه صاحب عادل نظام دین کش بوسه داد حلقۀ افلاک بر نگین ای سروری که مثل تو در روزگار نیست بارایت آفتاب جهانرا بکار نیست بیشی از آفتاب بقدر و شکوه و جاه جودو کرم مگیر که آن در شمار نیست تا هست ابر جود تو بارنده بر جهان از نیستی بدامن کس بر غبار نیست گر در شکم که مثل تو بودست یا نبود دانم همی یقین که درین روزگار نیست در عهد تو میان بوفا استوار کرد گرچه فلک بعهد چنان استوار نیست از سایۀ تو هر که جدا شد چو آفتاب یک ذره بر زمینش جای قرار نیست روزی دوگر حسود ترا کارکی برفت آن از نوادرست بدان اعتبار نیست از بس که مسرفست بدادن سخای تو خواهنده را ملال گرفت از عطای تو لطف تو در شمایل جان آن اثر کند کاندر مزاج غنچه نسیم سحر کند بیرون از آن که کام دل آرزو دهد جود تو در زمانه چه کار دگر کند بر سر کند حسود تو خاک از جفای بخت هر روز کآفتاب سر از خاک برکند از نوک خامۀ تو چکیدست بر زمین آن مایه ای که خاک از آن نیشکر کند اقبال را نشیمن اصلی جناب تست جود تو بایدش که بهر جا گذر کند آنرا بآب روی نگیرند در شمار کز آب چشم خصم تو رخساره تر کند هر کس که او زبان بثنای تو برگشاد شاید که همچو شمع زبان تاج سر کند گرچه کنند بخشش پیوست بحر و کان هرگز کجا رسند در آن دست بحر و کان ای صاحب زمانه و دستور روزگار بادا همیشه خصم تو مقهور روزگار پروانۀ ضمیر تو حاصل کند نخست پس شمع آفتاب دهد نور روزگار جان از برای خدمت تو بست بر میان وین قدر خود چه باشد مقدور روزگار گردون نوشته بود در القاب خاص تو مشکور از آفرینش و مشهور روزگار بر تارک عروس بقایت کند نثار عطار چرخ عنبر و کافور روزگار پیوسته تاب مهر تو در جان آفتاب بنوشته دست عمر تو منشور روزگار کوته شود ز دامن اعمار دست مرگ چرخ ارکند ز لطف تو دستور روزگار این رسم جود کز دل و دست تو دیده ایم حقا اگر ز حاتم طایی شنیده ایم ای سایه ات خجسته تر از سایۀ همای بر مطرحت ملوک بحرمت نهاده پای تشریف بود و تربیتی بس بجای خویش گر رنجه گشت شاه سوی این بلند جای معلوم شد که سوی نکوییست رای شاه چون کرد رای آنک خرامد بدین سرای شاه ستارگان را جوزاست برج اوج زیرا که هست خانۀ دستور نیک رای لایق بحسب حال تو بیتی شنیده ام از گفتۀ عمادی بس نغز و دلگشای تشریف طغرلیست وگرنه بگفتمی مصحف ز بند زر نشود مرتبت فزای برخوان نعمتت چو ملو کند میهمان گنجم هر اینه بطفیلی من گدای کس در جهان نگفت و نگوید چنین سخن ور گفته اند پس تو مرا تربیت مکن دولت قرین حضرت صدر زمانه باد اقبال را مقام بر این آستانه باد هر تیر دیده دوز که از شست چرخ جست انرا ز طاق ابروی خصمت نشانه باد مرغی که کرد بیضۀ زرین آفتاب بر گوشۀ سرای تواش آشیانه باد از بارگاه غیب بدرگاه حشمتت امداد کامرانی و نصرت روانه باد ارکان ملک داده بحکم تو چشم و گوش وز تو اشارتی بسر تازیانه باد تا گرد قطب باشد دوران فرقدان دوران آن دو گانه بر این یگانه باد وان کو نخواست قدر ترا برتر از فلک کارش چو کار خادم زیر از میانه باد داد مرادهای تو گیتی بداده باد دست و دل و در تو بشادی گشاده باد

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.