شمارهٔ ۱۰۱
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
نظاره کردی بر کشتنم نظاره دیگر
اشاره ای که شوم زنده از اشاره دیگر
بجز دلم که پس از خون شدن ز دیده برآمد
رفو شد از مژه دل های پاره پاره دیگر
نداشت یکسر مو جای خالی آن صف مژگان
دریغ دل که نیاویخت بر قناره دیگر
به غیر آن که بدست غم تو جان بسپارم
نماند بر من بیچاره راه چاره دیگر
در این سحرگه ما را ستاره سوخته عشقت
مگر ز چرخ دگر بردمد ستاره دیگر
به سنگ آتش آهم گرفت و در تو نگیرد
که سخت همچو دلت نیست سنگ خاره دیگر
اشاره ای شده افسر ز دوست در پی قتلت
سپار جان که شود باز هم اشاره دیگر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş