شمارهٔ ۱۱۴
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
تا هست در تن من افسرده جان نفس
جز دیدن رخ تو نباشد مرا هوس
شب های هجر با غم عشق تو هر زمان
هم نغمه با هزارم و هم ناله با جرس
در جلوه گاه عشق ز فرط فروتنی
سیمرغ آشیانه کند در پر مگس
آنجا که موج خیزد شود بحر ژرف عشق
تمساح را امان نبود جز دهان خس
یک کودک ار ز عشق برآید به کارزار
بر عقل چیره بسته شود راه پیش و پس
در سینه ام دلی است که سوزد سپندوار
در آتشی که شعله طورش یکی قبس
گلشن اگر بهشت که بر مرغ جان ماست
بی روی دوست تنگ تر از خانه قفس
در قالب محب تو مأمن کند حیات
در حنجر عدوی تو خنجر شود نفس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş