شمارهٔ ۱۴
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
به حریم کوی دلبر که برد پیام ما را
که به پادشه بگوید سخن من گدا را
بود آرزو همینم که نهد قدم به چشمم
همه زین غمم که مژگان خلد آن عزیز پا را
رخ و لعل و زلف او را گل و قند و مشک گفتم
به عتاب گفت کم گو سخنان ناروا را
به دو زلف عنبرینش ختن و ختا چه گویم
که نبخشد آن گناه و نپذیرد این خطا را
به خدنگم ار بدوزی نبرم علاقه دل
که به جان خریده ام من همه ناوک بلا را
چو صبا ز زلفت آرد سحر ار به من نسیمی
همه بنگری مشوش سحر من و صبا را
ز تو از صبا حدیثی دل من شنید و خون شد
که مباد از تغافل که رها کنی جفا را
شده زآن مشوش افسر سر زلف آن پری رو
که دهد مگر قراری دل بی قرار ما را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş