شمارهٔ ۱۵۴
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
برق عشقت را چنان در استخوان آورده ام
کاستخوان را همچو نی آتش به جان آورده ام
از دهانت خواستم سری بیارم در میان
هیچ را تعبیر از آن سر دهان آورده ام
بس که در موی میانت برده ام فکرت به کار
خویش را باریک چون موی میان آورده ام
داده ام دل در هوای کوه نور پیکرت
تا نپنداری از این سودا زیان آورده ام
بر نبرد خصم برق جان گداز آه را
توأمان با تیرت ای ابرو کمان آورده ام
با حریفان در قمار دلبری غنج و دلال
نسیه می آری و من نقد روان آورده ام
گفتم این بالا و چشم و زلف و مژگان چیست گفت
فتنه ها باشد که در آخر زمان آورده ام
همچو افسر از غمت ای فتنه آخر زمان
شکوه ها بر مردم دارالامان آورده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş