شمارهٔ ۱۸۲
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
گر آن دو زلف عنبرین به رخ شود نقاب تو
کنند تیرگون همی جهان بر آفتاب تو
به روزگار دوریت چه پرتوم ز مهر و مه
بگو صبا برافکند ز ماه رخ نقاب تو
رکاب را چه می کنی دو پای تو دو چشم من
که در عقیق پرورم دو حلقه رکاب تو
شراب لعل جام را از آن به خاک ریختی
که قطره ای ز خون من چکیده در شراب تو
من از جگر دهم تو را تو از لبان دهی به من
لبان تو شراب من جگر مرا کباب تو
خراب از تو شد دلم که یافت گنج معرفت
که معرفت در آن دلی بود که شد خراب تو
وجود من همه تویی چه پرسی و چه گویمت
جواب تو سؤال من سؤال من جواب تو
وجود افسرت بود خیالی آن هم از عدم
به روزگار خود شبی درآید ار به خواب تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş