شمارهٔ ۱۹
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
خوش آن بلبل که بگشایند در گلزار دامش را
دهد گل بی جفای باغبان هر لحظه کامش را
مرا صیاد طفلی باغبان بوده است و بی پروا
من آن مرغم که جستم آشیان دیوار بامش را
مرا در شیشه دل خون فزاید حسرت ساقی
که از بهر چه نوشد مدعی صهبای جامش را
شب و روزی که دارد جان من در دوری جانان
نبیند هیچ چشم تیره بختی صبح و شامش را
به هیچم می فروشد خواجه در بازار و حیرانم
به هیچ آیا فروشد خواجه ای هرگز غلامش را
خیالی پخته دارد بوالهوس لیکن گمان است این
مگر عشقی ز سر بیرون کند سودای خامش را
به عشق روی آن دلدار ساقی کن به ساغر می
خدا را مشکن این جام و مجو در ننگ نامش را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş