شمارهٔ ۲۳
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
جز ماه من که هشته به تارک کلاه را
باور مکن که بوده کله فرق ماه را
گرد از عذار خویشتن ای ماه من بگیر
بزدای ز آینه اثر دود آه را
با خاطر حزین مکن ای دل خیال دوست
اندر وثاق تنگ مبر پادشاه را
هرچند نیست غیر نگاهی گناه من
شویم به آب دیده حروف گناه را
گرد آورد به عمری اگر دل گیاه چند
سوزد به یک نفس تف عشق آن گیاه را
عمری است فرش راه طلب دیده کرده ام
شاید قدم نهی دگر این فرش راه را
شب ها ز بس که اشک ز چشم ترم چکد
سیلی شود چنان که برد خوابگاه را
افسر کمند زلف تو نازد که هر خمش
هم شاه را اسیر کند هم سپاه را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş