شمارهٔ ۳۳
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
غم نیست گر نه ما را دور فلک به کام است
دوری به مانه هرگز خوشتر ز دور جام است
بر بوی وصل جانان خون گشت آخرم دل
خود انتظار گویا نوعی ز انتقام است
خلق ار به چارده شب مه را تمام بینند
بینم من آن مهی را کاندر دو شب تمام است
گر روز دیگران را یک شام لازم افتاد
بر چهره زلفکانش روز مرا دو شام است
می چیست تا بگویم بی او حرام باشد
خود آب زندگانی بی روی او حرام است
افسر که شعله غم یکباره خرمنش سوخت
دیگر روا نباشد گفتن ورا که خام است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş