شمارهٔ ۵۶
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
ابر نیسان به چمن بار دگر باران ریخت
گلبن از باد سحر گر به سر یاران ریخت
امشب ای بنده بنه خواب که آن هندوی زلف
اشک یاقوت وش از دیده بیداران ریخت
لب چون لعل تو شد غنچه سیراب از خون
بسکه خون جگر از چشم من گریان ریخت
لبت آهسته به بوسی تف دل باز نشاند
جرعه ای بود که بر آتش ما پنهان ریخت
از غم روی تو در چشمه چشمم همه شب
قطره ها جمع شد و خون دل عمان ریخت
از فراق لبت اندر شکن زلف دلم
زهر جراره شد و در دهن ثعبان ریخت
حیرت افزود مرا ساقی مجلس که به جام
باده مدعی و خون مرا یکسان ریخت
تا من از حلقه جانانه نباشم افسر
همچو مویی دلم از طره مشک افشان ریخت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş