شمارهٔ ۶۲
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
ای که چون چشم بت من حال بیماریت هست
می نماید کز طلب اندر دل آزاریت هست
فصل گل بی می نشاید زیستن ور نیست زر
هشت باید در گرو تا دلق و دستاریت هست
بر جفای باغبان بی مروت صبر کن
ای که در پای دل از بستان گل خاریت هست
نه همین باشد مشوش خاطر ما زآن دو زلف
زاین قبیل آشفتگان در زلف بسیاریت هست
گفت با من یار من دی لیک با غنج و دلال
عشق را گر جان آگه قلب هشیاریت هست
زلف دارم چون عبیر و چهره چون مهر منیر
با عبیر و با منیرت گر سر و کاریت هست
گفتمش من برخی آن زلف و رویم گر تو را
از دل من ننگ و از دیدار من عاریت هست
می بباید داد عز و جاه و عقل و دین و دل
ای که در دل همچو افسر شوق دیداریت هست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş