شمارهٔ ۶۴
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
زآن چشم پرخمار و از آن لعل می پرست
بی نشیه در خمارک و بی جام باده مست
هم پای عقل و هم پر مرغ شکیب را
با سنگ عشق و دشنه حسرت شکست و بست
رستم یکی کمان غمم را نمی کشد
زآن دم که تیر عشق تو در سینه ام نشست
بهر نثار خاک قدومت دلم دو نیم
نیمی مرا به سینه و نیمی دگر به دست
عشقت فکنده عقده دیگر به کار دل
هر عقده ای که ناخن عقل از دلم گسست
هر صید را امید رهایی بود ز بند
صیدی که در کمند تو آمد دگر نجست
افسر که رستگار بد از قید عمر و وزید
از دام زلف و از شکن دلبران نرست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş