شمارهٔ ۲۸ - آیینه آفتاب
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
ای دل گمشده باز آی که آمد به شهود
آنچه مقصود تو از دایره هستی بود
ای دل از پرده برون آی که از پرده غیب
شاهد بزم ازل آمده در ملک وجود
مرکز دایره ملک وجود آن که بود
موجد نیر برج فلک عالم جود
ناظم نظم جهان احمد مرسل که فلک
از ازل آمده بر کاخ جلالش به سجود
آفتاب رخ تو جلوه گر از خود بیند
هر که او رنگ ظلم ز آینه دیده زدود
بحر امکان هم از آن موج زن آمد ز نخست
کآمد از ابر عطای تو یکی قطره فرود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş