شمارهٔ ۵۰ - در وادی سلوک
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
زهی از توام حل جمیع مشاکل
خهی از توام کام دل گشته حاصل
زهی ظاهر از توست رخسار یزدان
خهی کامل از توست هر شیء کامل
فلک را تو رخشنده داری کواکب
خدا را تو آیینه داری مقابل
به اوج جلالت نخواهد رسیدن
مدام ار پرد طایر عقل عاقل
ز شوق تو حیران در آذر سمندر
ز عشق تو نالان به گلشن عناول
به جان های آواره رویت مقاصد
به دل های گمگشته زلفت دلایل
مرا شهر جان با تو آباد و محکم
مرا ملک دل بی تو ویران و زایل
مرا با تو زهر مذاب آب حیوان
مرا بی تو ماء معین سم قاتل
ز لعت هویدا کلام مسیحا
ز خشمت عیان سحر هاروت بابل
چو در بند زلف توام هست یکسان
رها گر کنی ور ببندی سلاسل
ز شوق تو خندان بهر جا طوایف
ز عشق تو گریان به هرسو قبایل
ز هجر تو دل های جوینده غمگین
به وصل تو جان های پوینده مایل
ز لطف تو عاقل ز مهر تو سالک
جوانان گمراه و پیران غافل
نه از حادثات دو عالم شد ایمن
نشد هر که در حصن حب تو داخل
تو نوحی به دوران و مهرت سفینه
شدش هر که راکب کشاندش به ساحل
جمال تو شد هرکه را مصحف جان
بشوید نقوش رسوم از رسایل
ز فرقان عشق تو خواند آنکه حرفی
شدش منقطع دل ز کل رسایل
جهانی منیر و جهانی منور
ز لمعات عکس تو بیضا شمایل
چه مهر و چه ماه و چه عرش و چه کرسی
به بزم رفیع تو سوزان مشاغل
نشاید رسیدن به درگاه جاهت
ز طی مراحل ز قطع منازل
مگرد آن که زد گام در راه عشقت
به پای فنا شد به وصل تو واصل
به حمد تو تسبیح گویان خلایق
گهی در فرایض گهی در نوافل
چو روی تو شد صبح و موی تو شد شب
از آن نور و دیجور را خود تو جاعل
نبینند جز آفتاب جمالت
نهان از عیون گر شود ستر و حایل
تو را دفتر هستی آفرینش
بود نقطه ای از کتاب فضایل
همه از تو بر جا چه ظاهر چه باطن
همه از تو بر پا چه عالی چه سافل
تو را علم بیچون بود چون به سینه
به داناییت دشمن و دوست قایل
به خوان سخای تو خلقند مهمان
به بزم بقای تو هستی است سایل
عیان از ظهور علی دین به دوران
چنان کز وجود نبی در اوایل
چه بادا کسی را به مدح صفاتت
که شد پنج دفتر به شان تو نازل
علی آنکه یزدان ستودش به قرآن
تو و وصف و نعتش خیالی است باطل
بود عکس مه تا که با مه مشابه
بود تا به زهر آب حیوان مقابل
به جام محب تو راح محبت
به کام عدوی تو زهر هلاهل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş