شمارهٔ ۸ - منظور هر منظر
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
جان برخی خاک رهت باد ای علی مرتضا
ای جامع اوصاف حق ای نفس پاک مصطفا
از پرده بنما در جهان بی پرده روی کبریا
کاهل زمین و آسمان بینند رخسار خدا
ای کعبه روحانیان و این قبله جان جهان
بر صفحه صحف بیان نام تو باشد ابتدا
خورشید رویت جلوه گر آید مرا اندر نظر
یک سر من از پا تا به سر بگشایم ار قلب هبا
پیدا تویی پنهان تویی مبنای هر بنیان تویی
در عالم امکان تویی آیینه یزدان نما
آنکو تو را جویا بود چشم دلش اعمی بود
روی تو خود پیدا بود در شش جهت زآیینه ها
مبدای هر دفتر تویی دارای هر کشور تویی
منظور هر منظر تویی در آشکار و در خفا
با بی زبانی ها زبان دارند اشیاء جهان
هر یک به لفظی غیر آن گوید تو را مدح و ثنا
اول تویی آخر تویی باطن تویی ظاهر تویی
مذکور هر ذاکر تویی از ابتدا تا انتها
در سینه دل شد لخت خون کز عهده وصف تو چون
آیم که خود باشد برون وصف تو از چون و چرا
اجزاء مافیها همه از فرق سر تا پا همه
در وصف تو گویا همه هریک به تقریری جدا
باشد جهانی در جهان هر پیکری از انس و جان
در هر جهان باشد عیان خورشید رویت را جلا
ای حکمران انس و جان و ای جان جان کن فکان
پیدا تو ناپیدا جهان باقی تویی گیتی فنا
بر کل و جزء بحر و بر روی تو مقصود است اگر
آرد یکی دستی بدر از آستین بهر دعا
آن کز تو می جوید نشان گو برگشاید دیدگان
تا آن که بیند در جهان از شش جهت روی تو را
از جان به تن نزدیک تر هستی و مردم بی خبر
پی جوی تو در بحر و بر تا با تو آیند آشنا
گر تو نگاه لطف را برداری از عالم شها
نی ماند آثاری بجا از این اساس و این بنا
بر جمله ارکان جهان بر آشکار و بر نهان
بر عرش و فرش و انس و جان حکم تو داده استوا
ای صانع هر ذره ای از خامه صنعت زهی
خورشید باشد نقطه ای بر صفحه سطح سما
تا باشد ای جان جهان مهر توام در جسم و جان
نه خوف دوزخ باشدم نی بر جنان دارم رجا
درد از تو درمان ز تو وصل از تو و هجران ز تو
خلد از تو و نیران ز تو وز ماست تسلیم و رضا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş