آبی مگر چو من ز غم عشق زرد گشت از شاخ همچو چوک بیاویخت خویشتن
آس شدم زیر آسیای زمانه نیسته خواهم شدن همی به کرانه زاد همی ساز و شغل خویش همی بر چند بری شغل نای و چنگ و چغانه
آن خوشه های رز نگر آویخته سیاه گویی همی شبه به زمرد در اوژنند وان بانگ چزد بشنو از باغ نیمروز همچون سفال نو که به آبش فرو زنند
قامت چون سرو روانش نگر آخته آن موی میانش نگر زلف و رخش دیدی و اکنون بیا آن لب شیرین و زبانش نگر…
ای طبع سازوار چه کردم تو را چه بود با من همی نسازی و دایم همی ژکی وایدون فرو کشی به خوشی این می حرام گویی که شیر مام ز مادر همی مکی
گل نعمتی ست هدیه فرستاده از بهشت مردم کریم تر شود اندر نعیم گل ای گلفروش گل چه فروشی برای سیم وز گل عزیزتر چه ستانی به سیم گل
کفت گویی که کان گوهرستی کزو دایم کنی گوهر فشانی چو جانت از جود و رادی کرد یزدان تو بیجان زنده بودن کی توانی
بنفشه زار بپوشید روزگار به برف درونه گشت چنار و زریر شد شنگرف که برف از ابر فرود آید ای عجب هر سال از ابر من به چه معنی همی بر آید برف…
برگشت چرخ با من بیچاره و آهنگ جنگ دارد و پتیاره یک داوری به سرنبرد هرگز تا جان به نزد او نبری پاره…
زاغ بیابان گزید خود به بیابان سزید باد به گل بر بزید گل به گل اندر غژید یاسمن لعل پوش سوسن گوهرفروش بر زنخ پیلگوش نقطه زد و بشکلید…
عصیب و گرده برون کن وزو زونج نورد جگر بیاژن و آگنج ازو بسامان کن بجوش گردن و بالان و زیره باکن از وی نمک بسای و گذر بر تبنگوی نان کن…
به شاهراه نیاز اندرون سفر مسگال که مرد کوفته گردد بدان ره اندر سخت وگر خلاف کنی طمع را و هم بروی بدرد ار به مثل آهنین بود هملخت
به نوبهار جهان تازه گشت و خرم گشت درخت سبز علم گشت و خاک معلم گشت نسیم نیم شبان جبرییل گشت مگر که بیخ و شاخ درختان خشک مریم گشت
به سیصد و چهل و یک رسید نوبت سال چهارشنبه و سه روز باقی از شوال بیامدم به جهان تا چه گویم و چه کنم سرود گویم و شادی کنم به نعمت و مال…
پیری مرا به زرگری افگند ای شگفت بی گاه و دود زردم و همواره سرف سرف زرگر فرو فشاند کرف سیه به سیم من باز برفشانم سیم سره به کرف
15 / 115 gösteriliyor