غزل شمارهٔ ۱۷۲
خ خاقانی شروانی
0
Altın Yaprak
این عشق آتشینم دود از جهان برآرد
وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد
هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت
واخجلتاسرایان سر زآسمان برآرد
یارب چه عشوه داری کآزرم کس ندارد
آن را که آشنا شد از خانمان برآرد
قصد لب تو کردم زلف تو گفت هی هی
از هجر غافلی تو که ت از جهان برآرد
در زلف تو فرو شد کار دل جهانی
لب را اشارتی کن تا کارشان برآرد
ای هجر مردمی کن پای از میان برون نه
تا وصل بی تکلف دست از میان برآرد
خاقانی این سخن گفت او را زبان فرو بست
تا ناگهی نباید کز تو فغان برآرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş