غزل شمارهٔ ۳۷
خ خاقانی شروانی
0
Altın Yaprak
من ندانستم که عشق این رنگ داشت
وز جهان با جان من آهنگ داشت
دسته گل بود کز دورم نمود
چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت
عافیت را خانه همچون سیم رفت
زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت
صبر بیرون تاخت از میدان عشق
در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت
از جفا تا او چهار انگشت بود
از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت
دل بماند از کاروان وصل او
زآنکه منزل دور و مرکب لنگ داشت
ناله خاقانی از گردون گذشت
که ارغنون عشق تیز آهنگ داشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş