غزل شمارهٔ ۳۷۲
خ خاقانی شروانی
0
Altın Yaprak
چه کرد این بنده جز آزادمردی
که گرد خاطر او برنگردی
به دل گفتی نخواهم جست جستی
جفا گفتی نخواهم کرد کردی
همه بر حرف هجران داری انگشت
چه باشد این ورق را درنوردی
دل من مست توست او را میفکن
که مستان را فکندن نیست مردی
کجا یارم که با تو باز کوشم
که تو با رستم ای جان هم نبردی
چه سود ار من رسم در گرد اسبت
که تو صد ساله ره زآن سوی گردی
برای آنکه نقش تو نگارند
دل خاقانی آمد لاجوردی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş