شمارهٔ ۵۳ - قصیده
خ خاقانی شروانی
0
Altın Yaprak
ای دل به سر مویی آزاد نخواهی شد
مویی شدی اندر غم هم شاد نخواهی شد
در عافیت آبادت از رخنه درآمد غم
پس رخنه چنان گشتی کآباد نخواهی شد
پولاد بسی دیدم کو آب شد از آتش
تو آب شدی زین پس پولاد نخواهی شد
ای غمزده ی خاکی —کز آتش غم جوشی—
آبی —که جز از آتش— بر باد نخواهی شد
تا داد همی جویی رنجورتری مانا
کز خود شوی آسوده از داد نخواهی شد
تا چند کنی کوهی کو را نبود گوهر
در کندن کوه آخر فرهاد نخواهی شد
میدان ملامت را گر گوی شدی شاید
کایوان سلامت را بنیاد نخواهی شد
از مادر غم زادی آلوده ی خون چون گل
با هیچ طرب چون مل هم زاد نخواهی شد
از ریزش اشک خون کوفه شدی از طوفان
روزی ز دل افروزی بغداد نخواهی شد
خواهی دم شاهی زن خواهی دم درویشی
کز غم به همه حالی آزاد نخواهی شد
خاقانی اگر عهدی یاد تو کند عالم
تو عهد کریمانی کز یاد نخواهی شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş