شمارهٔ ۸۹ - قصیده
خ خاقانی شروانی
0
Altın Yaprak
در کفم نیست آنچه می باید
در دلم نیست آنچه می شاید
هیچ در صبر دل نبندم از آنک
دانم از صبر هیچ نگشاید
غم گساری در ابر می جویم
برق او دید هم نمی شاید
صد جگر پاره بر زمین افتد
گر کسی دامنم بپالاید
تا من از دست درنیفتم چرخ
ننشیند ز پای و ناساید
دامن از اشک می کشم در خون
دوست دامن به من کی آلاید
سخت کوش است آه خاقانی
مگر این چرخ را بفرساید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş