شمارهٔ ۲۵۶ - در مرثیهٔ عماد الدین
خ خاقانی شروانی
0
Altın Yaprak
با دلم چشم از نهان می گفت کز مرگ عماد
تا کی آب چشم پالایی که بردی آب چشم
از ره گوش آمدت بر راه چشم این حادثه
گوش را بربند آخر چند بندی خواب چشم
دل به خاکش خورد سوگندان که ننشینم ز پای
تا سر خاکش نیندایم هم از خوناب چشم
چشم در خاکش بمالم تا شود سیماب ریز
گوش را یکسر بینبارم هم از سیماب چشم
چون نگردد چشم من روشن به دیدار عماد
از سرشک شور حسرت برده باشد آب چشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş