شمارهٔ ۱۰۸
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
چه کسانند که در قصد دل ریش کسانند
با من خسته برآنند که از پیش برانند
می کشند از پی خویشم که بزاری بکشندم
که مرا تا نکشند از غم خویشم نرهانند
صبر تلخست و طبیبان ز شکر خنده ی شیرین
همچو فرهاد بجز شربت زهرم نچشانند
ایکه بر خسته دلان می گذری از سر حشمت
هیچ دانی که شب هجر تو چون می گذرانند
گر توانی بعنایت نظری کن که ضعیفان
صبر از آن نرگس مخمور توانا نتوانند
چه تمتع بود ارباب کرم را ز تنعم
گر نصیبی بگدایان محلت نرسانند
بجز از مردمک دیده اگر تشنه بمیرم
آبم این طایفه بی روی تو بر لب نچکانند
آنچنان بسته ی زنجیر سر زلف تو گشتم
که همه خلق جهانم ز کمندت نجهانند
عارفان تا که بجز روی تو در غیر نبینند
شمع را چون تو بمجلس بنشینی بنشانند
جز میانت سر مویی نشناسیم ولیکن
عاقلان معنی این نکته ی باریک ندانند
خواجو از مغبچگان روی مگردان که ازین روی
اهل دل معتکف کوی خرابات مغانند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş