شمارهٔ ۱۰۹
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
لطافت دهنش در بیان نمی گنجد
حلاوت سخنش در زبان نمی گنجد
معانیی که مصور شود ز صورت دوست
زمن مپرس که آن در بیان نمی گنجد
از آن چو کلک ز شستم بجست و گوشه گرفت
که تیر قامت او در کمان نمی گنجد
جهان پرست ز دردکشان مجلس او
اگرچه مجلس او در جهان نمی گنجد
درین چمن که منم بلبل خوش الحانش
شکوفه ییست که در بوستان نمی گنجد
چو در کنار منی گو کمر برو زمیان
که هیچ با تو مرا در میان نمی گنجد
چگونه نام من خسته بگذرد بزبان
ترا که هیچ سخن در دهان نمی گنجد
چو آسمان دلم از مهر تست سرگردان
اگرچه مهر تو در آسمان نمی گنجد
ندانم آنک ز چشمت نمی رود خواجو
چه گوهریست که در بحر و کان نمی گنجد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş