شمارهٔ ۱۱
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
شبی که راه دهم آه آتش افشان را
ز دود سینه کنم تیره چشم کیوان را
ببر طبیب صداع از سرم که این دل ریش
ز بهر درد فدا کرده است درمان را
مگر حکایت طوفان چو اشک ما بینی
که ما ز چشم بیفکنده ایم طوفان را
به قصد جان من آن کس که می کشد شمشیر
نثار خنجر خونریز او کنم جان را
عجب نباشد اگر تشنه جمال حرم
ز آب دیده لبالب کند بیابان را
به عزم کعبه چون محمل برون برد مشتاق
بسوزد از نفس آتشین مغیلان را
تو باد پای زمین کوب را به جلوه در آر
که ما به دیده زنیم آب خاک میدان را
مگو بگوی که سرگشته از چه می گردی
اگر چنان که ندانی بپرس چوگان را
مکن ملامت خواجو که از گل صد برگ
مجال صبر نباشد هزاردستان را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş