شمارهٔ ۱۳
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
آن ماه مهر پیکر نامهربان ما
گفت ای بنطق طوطی شکرستان ما
وقت سحر شدی به تماشای گل به باغ
شرمت نیامد از رخ چون گلستان ما
در باغ سرو را ز حیا پای در گلست
از اعتدال قد چو سرو روان ما
برگ بنفشه کز چمن آید نسیم او
تابیست از دو سنبل عنبر فشان ما
آب حیات کز ظلماتش نشان دهند
آبیست پیش کوثر آتش نشان ما
ماییم فتنه ای که در آخر زمان بود
ور نی کدام فتنه بود در زمان ما
بنمود چشم مست و به رمزم عتاب کرد
کاخر چنین بود غمت از ناتوان ما
در باغ وصل اگر نبود چون تو بلبلی
کم گیر پشه ای ز همای آشیان ما
می کرد در کرشمه به ابرو اشارتی
یعنی گمان مبر که کشد کس کمان ما
کس با میان ما نکند دست در کمر
الا کمر که حلقه شود بر میان ما
خواجو اگر چه در سر سودای ما رود
تا باشدش سری سر او وآستان ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş