شمارهٔ ۱۳۵
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
مهی چون او بماهی برنیاید
شهی ز انسان بگاهی برنیاید
چو زلف هندوی زنگی نژادش
ز هندوستان سیاهی برنیاید
باورنگ لطافت تا بمحشر
چو آن گلچهر شاهی برنیاید
دل افروزی چو آن خورشید خوبان
ز طرف بارگاهی بر نیاید
مهش خوانم ولیکن روشنست این
که ماهی با کلاهی بر نیاید
ور او را سرو گویم راست نبود
که سروی در قباهی بر نیاید
زمانی نگذرد کز خاک کویش
نفیر دادخواهی بر نیاید
گنهکارم چرا کان آتشم نیست
کزو دود گناهی بر نیاید
برو خواجو که آواز درایی
درین کشور ز راهی بر نیاید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş