شمارهٔ ۱۳۵
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
سریست مرا با تو که اغیار نداند
کاسرار می عشق تو هشیار نداند
در دایره ی عشق هر آن کس که نهد پای
از شوق خطت نقطه ز پرگار نداند
گر بلبل دلسوخته بیرون رود از باغ
باز از سر مستی ره گلزار نداند
هر کس که گرفتار نگردد به کمندی
در قید غمت حال گرفتار ندارند
تا تلخی هجران نکشد خسرو پرویز
قدر لب شیرین شکر بار نداند
هر دل که نشد فتنه از آن نرگس بیمار
حال من دلخسته ی بیمار نداند
چون حال دل از زلف تو پوشیده توان داشت
کان هندوی دل دزد سیه کار نداند
ای باد صبا حال من ار زانک توانی
با یار چنان گوی که اغیار نداند
خواجو که درین واقعه بیچاره فروماند
عیبش مکن ار چاره ی این کار نداند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş