شمارهٔ ۱۴۳
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
انکو بشکر ریزی شور از شکر انگیزد
هر دم لب شیرینش شوری دگر انگیزد
گر زانکه ترش گردد ور تلخ دهد پاسخ
از غایت شیرینی از لب شکر انگیزد
لؤلؤ ز صدف خیزد وین طرفه که هر ساعت
از لعل گهر پوشش لؤلؤی تر انگیزد
از نافه ی تاتاری بر مه فکند چنبر
وانگه بسیه کاری مشک از قمر انگیزد
گر زلف سیه روزی از چهره براندازد
ماهیست تو پنداری کز شب سحر انگیزد
برخیزم و بنشانم در مجلس اصحابش
کان فتنه چو برخیزد صد فتنه بر انگیزد
خون شد جگر از دردم و اندر غم او هر دم
از دیده ی خونبارم خون جگر انگیزد
سیمی که مرا باید از دیده شود حاصل
وجهم به ازین چبود کز چهره برانگیزد
چون یاد کند خواجو یاقوت گهر بارش
از چشم عقیق افشان عقد گهر انگیزد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş