شمارهٔ ۱۵۳
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
بمهر روی تو در آفتاب نتوان دید
ببوی زلف تو در مشک ناب نتوان دید
دو چشم مست تو دیشب بخواب می دیدم
ولی چه سود که آن جز بخواب نتوان دید
اگرچه آب رخت عین آتشست ولیک
فروغ آتش رویت در آب نتوان دید
چو ماه مهر فروزت بزیر سایه ی شب
بهیچ روی مهی شب نقاب نتوان دید
رخ تو در شکن زلف پر شکن دیدم
اگرچه در شب تار آفتاب نتوان دید
خواص چشمه ی نوشت که جوهر روحست
بیار باده که جز در شراب نتوان دید
دل شکسته ی خواجو خراب گشت و رواست
که گنج عشق تو جز در خراب نتوان دید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş