شمارهٔ ۱۸۷
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
این چه بویست که از باد صبا می شنوم
وین چه خاکست کزو بوی وفا می شنوم
گر نه هدهد ز سبا باز پیام آورده ست
این چه مرغیست کزو حال سبا می شنوم
از کجا می رسد این قاصد فرخنده کزو
مژده آن مه خورشید لقا می شنوم
ای عزیزان اگر از مصر نمی آید باد
بوی پیراهن یوسف ز کجا می شنوم
می کنم ناله و فریاد ولی از در و کوه
سخن سخت به هنگام صدا می شنوم
نسبت شکل هلال و صفت قامت خویش
یک به یک زآن خم ابروی دو تا می شنوم
این چه رنجست کزو راحت جان می یابم
وین چه دردست کزو بوی دوا می شنوم
ای رفیقان من از آن سرو صنوبر قامت
به صفت راست نیاید که چه ها می شنوم
باد صبح از من خاکی اگرش گردی نیست
هر نفس زو سخن سرد چرا می شنوم
سخن آن دو کمانخانه ابروی دو تا
نه به اندازه بازوی شما می شنوم
هر گیاهی که ز خون دل خواجو رسته ست
دم به دم زو نفس مهر گیا می شنوم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş