شمارهٔ ۱۸۸
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
تخفیف کن از دور من این باده که مستم
وز غایت مستی خبرم نیست که هستم
بر بوی سر زلف تو چون عود بر آتش
می سوزم و می سازم و بادست بدستم
در حال که من دانه ی خال تو بدیدم
در دام تو افتادم و از جمله برستم
دیشب دل دیوانه ی بگسسته عنان را
زنجیرکشان بردم و در زلف تو بستم
با چشم تو گفتم که مکن عربده جویی
گفت از نظرم دور شو این لحظه که مستم
زان روز که رخسار چو خورشید تو دیدم
چون سنبل هندوی تو خورشید پرستم
آهنگ سفر کردی و برخاست قیامت
آن لحظه که بی قامت خوبت بنشستم
شاید که ز من خلق جهان دست بشویند
گر در غمت از هر دو جهان دست نشستم
هرچند شکستی دل خواجو بدرستی
کان عهد که با زلف تو بستم نشکستم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş