شمارهٔ ۱۸۹
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
سلامی بجانان فرستاده ام
بآرام دل جان فرستاده ام
زهی شوخ چشمی که من کرده ام
که جان را بجانان فرستاده ام
شکسته گیاهی من خشک مغز
بگلزار رضوان فرستاده ام
تو این بی حیایی نگر کز هوا
سوی بحر باران فرستاده ام
مرا شرم بادا که پای ملخ
بنزد سلیمان فرستاده ام
بتحفه کهن زنگی مست را
باردوی خاقان فرستاده ام
عصا پاره یی از کف عاصیی
بموسی عمران فرستاده ام
غباری فرو رفته از آستان
بایوان کیوان فرستاده ام
ز سرچشمه پارگین قطره ی یی
سوی آب حیوان فرستاده ام
کهن خرفه ی مفلسی ژنده پوش
بتشریف سلطان فرستاده ام
سخنهای خواجو ز دیوانگی
یکایک بدیوان فرستاده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş