شمارهٔ ۱۹
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
ترا با ما اگر صلحست جنگست
نمی دانم دگر بار این چه ینگست
به نقلی زان دهان کامم برآور
نه آخر پسته در بازار تنگست
چرا این قامت همچون کمانم
ز چشم افکنده یی گویی خدنگست
ز اشکم سنگ می گردد ولیکن
نمی گردد دلت یا رب چه سنگست
بده ساقی که آن آیینه جان
کند روشن شراب همچو زنگست
بدار ای مدعی از دامنم چنگ
ترا باری عنان دل بچنگست
زبان درکش که ما را رهزن دل
نوای مطرب و آواز چنگست
از آن از اشک خالی نیست چشمم
که پندارم شراب لاله رنگست
اگر در دفتری وقتی بیابی
قلم در نام خواجو کش که ننگست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş